بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم الله
من دانشجوی رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (علیه السلام) هستم. این وبلاگ هم صفحه ای شخصی است برای من که بتونم یادداشت ها و خاطرات روزانه ام رو قرار بدم. از همه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ درخواست می کنم که من رو با نکته هاشون، راهنمایی کنن.
یا علی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

خاطره ای از دیدار و آشنایی با دو دوست

چهارشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۲، ۰۹:۲۸ ق.ظ

بسم الله

جمعه آخر ماه رمضان بود، برای افطار با خانواده رفته بودیم خارج شهر، در یک باغ. موقع برگشت بود، که یکی از بچه های دانشگاه، امین الله پاک نژاد تماس گرفت و گفت که یک زن و شوهر آلمانی که شیعه هستند، برای مسافرت و تفریح به ایران آمده اند، و می خواهند بعضی شهر های ایران را ببینند، الآن هم تهران هستند و فردا (شنبه)، به قم می آیند، اگر امکان دارد در قم به عنوان همراه و راهنما، آن ها را کمک کن. و البته گفت که به زبان انگلیسی مسلط هستند. من خیلی خوشحال شدم، ولی به امین الله گفتم که من خیلی خوب صحبت نمی کنم، و شماره یکی از دوستان را به او دادم تا با او تماس بگیرد.

حدود ساعت 1 بامداد بود که امین الله دوباره تماس گرفت و گفت که فلانی قبول نکرد و گفت من نمی توانم، و از من خواست که قبول کنم، من هم گفتم مشکلی نیست، ولی من یکشنبه یا دوشنبه عازم مسافرت هستم، و تا آن روز می توانم به آن ها کمک کنم. او هم گفت که مشکلی نیست و تا آن روز آن ها از قم خارج خواهند شد. قرار شد که فردا، آقای بنافی با من تماس بگیرد.

بعد از ظهر روز شنبه ساعت حدود 16 بود که آقای بنافی با من تماس گرفت و گفت که این زن و شوهر که حالا فهمیده بودم که اسمشان علی اسکندر و مریم است، تا ساعتی دیگر به سمت قم راه می افتند و حدود ساعت 19 به قم خواهند رسید. قرار شد که من بعد از نماز و افطار، به مسافرخانه شاه خراسان که در آن جا مستقر می شدند بروم و با آن ها آشنا شوم.

بعد از نماز و افطار به سمت میدان شهید مطهری قم به راه افتادم. مسافر خانه در نزدیک آن میدان قرار داشت. حدود ساعت 21 شب بود که به مسافرخانه رسیدم و با شماره ای که آقای بنافی برای من فرستاده بود، با آن ها تماس گرفتم، چند دقیقه بعد آن ها به قسمت انتظار مسافرخانه آمدند، و این اولین دیدار ما بود.

یک زن و شوهر که خیلی ساده به نظر می آمدند، با این که از آلمان و شهر فرانکفورت آمده بودند. آقای علی اسکندر هنگامی که مرا دید خیلی گرم با من سلام و احوال پرسی کرد. انگار از این که یک مسلمان در یک کشور غیر از کشور خودش دیده بود، خیلی خوشحال بود.

پس از آشنایی با یکدیگر، خانم مریم که خیلی خوب به انگلیسی صبحت می کرد، به من گفت که اتاقی که در اختیارشان قرار گرفته است، از نظر بهداشت و نظافت خیلی خوب نیست و مایل بودند که تغییر مکان دهند. بعد از این که اتاق را دیدم و با آقای بنافی در این باره صحبت کردم، قرار بر این شد که مکان مناسبی برای اقامت چند روزه آن ها تدارک دیده شود. بعد از آن به سمت حرم حضرت معصومه (س) به راه افتادیم، پس از زیارت، به سمت گذر خان به راه افتادیم. گذر خان بازارچه ای است در نزدیک حرم مطهر که جزء آثار تاریخی به شمار می رود و قدمت چند صد ساله دارد. علی اسکندر با یکی از دوستانش که از طریق اینترنت با او آشنا شده بود، در آن جا قرار گذاشته بود.

چند دقیقه بعد، جلوی گذر خان با او روبرو شدیم. مردی آلمانی بود که استفان نام داشت و پس از مسلمان شدن، اسم خود را به عبدالله تغییر داده بود و برای تحصیل علوم دینی، به جامعة المصطفی العالمیّة آمده بود و در ایران با یک ایرانی ازدواج کرده بود. هم اکنون نیز ساکن قم هستند. با آن ها هم آشنا شدیم، و باز به سمت حرم مطهر به راه افتادیم، هنگامی که آن ها در حرم بودند، من به سراغ چند مسافرخانه و هتل برای تدارک اقامتگاه علی اسکندر و مریم رفتم، تا مکان مناسبی پیدا کنم. نهایتاً در هتل فدک، در نزدیکی حرم، یک سوئیت برایشان تهیه کردم، و برای انتقال وسایلشان با هم به مسافرخانه بازگشتیم.

پس از این که چمدان ها را از اتاق مسافرخانه خارج کردیم، عبدالله و همسرش از ما خداحافظی کردند و رفتند. من هم به همراه علی اسکندر و همسرش، به سمت هتل به راه افتادیم. ساعت حدود 1:30 بامداد بود که به هتل رسیدیم، پس از این که آن ها ساکن شدند، با مسئول پذیرش هتل بودند، کمی صبحت کردم و شماره همراه خودم را در اختیار او گذاشتم، که اگر احتیاج بود با من تماس بگیرد. بعد از خداحافظی با آن ها به سمت منزل به راه افتادم. ساعت حدود 2:15 بامداد بود که رسیدم، و از شدت پا درد خوابم نمی برد، خیلی خسته شده بودم. چند دقیقه بعد خوابم برد ....

هنگام سحر، تمام ما وقع آن شب را برای خانواده بازگو کردم، برایشان جالب بود.

طبق قرار قبلی، ساعت 9 صبح روز یکشنبه به هتل رسیدم. قرار بود برای خرید به بازار برویم. پس از این که آماده شدند، به سمت خیابان ارم به راه افتادیم، خرید زیادی کردند، انگشتر، عکس امام و آقا، پرچم ایران، تسبیح، تی شرت های مزین به نام امام علی(علیه السلام)، و ... . این فضا برایشان خیلی جالب بود، طبیعی است، چون مطمئناً در فرانکفورت این چنین فضایی وجود نداشت. البته به خاطر ارزش زیاد یورو، هزینه زیادی برای ایشان نداشت.

بعد از حدود 2 ساعت، بازگشتیم و از فروشگاهی که در چهار راه شهدا (بیمارستان سابق)، مقداری مواد غذایی و ... تهیه کردیم و به هتل بازگشتیم. در نهایت، خانم مریم، به من گفت که عبدالله و همسرش از ما برای شام دعوت کرده اند و قرار است که بعد از ظهر هم به مسجد جمکران برویم. از تو هم دعوت کرده اند که برای شام به منزل شان بیایی. ولی من قبول نکردم. چون نمی خواستم مزاحم آن ها باشم و او هم قبول کرد. قرار گذاشتیم که فردا (دوشنبه) صبح به هتل بروم.

قرار بود که بعد از ظهر روز دوشنبه سفر کنیم. این موضوع را با آقای بنافی در میان گذاشتم، ایشان هم گفتند که مانعی نیست و یکی از دوستان برای ادامه سفر، آن ها را کمک و راهنمایی خواهد کرد، و البته صادقانه از من تشکر کرد. یکشنبه شب، هنگامی که برای کاری با خودرو، به داخل شهر رفته بودم، متوجه شدم که صدای نامتعارفی از خودرو شنیده می شود. بعد از بازگشت این موضوع را به پدرم گفتم، و او هم گفت که برای تعمیر خودرو، صبح به تعمیرگاه بروم. من هم با خودم برنامه ریزی کردم که تعمیر خودرو ، تا ساعت 10 به اتمام می رسد، و برای خداحافظی با علی اسکندر و همسرش، به هتل خواهم رفت، ولی تعمیر خودرو خیلی طول کشید و ساعت حدود 15 بود که به همراه پدرم به منزل رسیدیم و پس از کمی استراحت به سمت زنجان به راه افتادیم و اصلاً فرصتی برای خداحافظی و عکس گرفتن پیدا نکردم، از این موضوع خیلی ناراحت شدم.

شب وقتی که به زنجان رسیدیم، با آن ها تماس گرفتم، و تلفنی از آن ها خداحافظی و عذر خواهی کردم و علت را برایشان توضیح دادم. آن ها هم قبول کردند و از من هم تشکر کردند. از آن ها خواستم که ایمیلی برای ارتباط بیشتر برای من بفرستند و آن ها هم خیلی استقبال کردند و پس از این که علی اسکندر آدرس ایمیل خود را برای من فرستاد، من هم ایمیل خود را برای آن ها پیامک کردم.

از قبل می دانستم که آن ها تا 17 آگوست در ایران خواهند ماند. از یک هفته قبل از آن، من در دانشگاه در حال گذراندن دوره مکالمه زبان عربی بودم که انجمن دانشجویی زبان عربی دانشگاه امام صادق (ع) آن را برگزار می کرد. تازه به عربی صحبت کردن عادت کرده بودم و حتی زبان فارسی را تا حدودی فراموش کرده بودم (چون که ما ملزم به صحبت کردن به زبان عربی به صورت شبانه روزی بودیم)، چه رسد به زبان انگلیسی!!!. چند روز قبل از 17 آگوست به آقای بنافی پیام دادم، که آن ها کجا هستند و آیا از ایران خارج شده اند یا هنوز در ایران هستند؟ ایشان هم گفت که قرار است جمعه شب با پرواز از مشهد به تهران بیایند، و صبح شنبه به سمت فرانکفورت پرواز کنند. من دوست داشتم که برای ملاقات و خداحافظی به هتل بروم ولی مقدور نبود و به دلیل این که امتحان داشتم، نتوانستم بروم. جمعه شب ساعت حدود 21 بود که آقای بنافی با من تماس گرفت و گفت که آن ها تازه به تهران رسیده اند و تلفن همراه خود را به آن ها داد تا من با آن ها خداحافظی کنم. (همان طور که قبل از این گفتم، تازه به زبان عربی عادت کرده بودم و انگلیسی را فراموش!!!) اصلاً نمی توانستم با آن ها صحبت کنم و یک کلمه فارسی و یکی عربی تحویل آن ها می دادم!!! خیلی وضعیت خنده داری بود، نهایتاً به آن ها فهماندم که خیلی از دیدار آن ها خوشحال شدم، و آن ها هم گفتند که ایران خیلی خوب بود و از من هم تشکر کردند. بعد از آن هم دیگر صدای آن ها را نشنیدم و آن ها را ندیدم، البته احتمالاً تا یک سال آینده دوباره به ایران بازگردند.

اصلاً هم فرصتی پیش نیامد که با آن ها عکس بگیرم و همیشه تأسف می خورم که نتوانستم به عنوان یادگاری عکسی از آن ها داشته باشم.

این ماجرا، تجربه خیلی خوبی بود و من خیلی خوشحال هستم که توانستم با آن ها آشنا شوم. خدا را شاکرم که این توفیق را به من داد که بتوانم به دو نفر که احتمالاً تحت تأثیر رسانه های غربی تصور بدی از ایران داشتند، کمکی کنم. و سپس از آقای بنافی و آقای پاک نژاد از دوستان دانشگاه تشکر کردم که من را برای اینکار مأمور کردند.

امیدوارم که به زودی دوباره آن ها را ببینم.

 

نظرات  (۱)

سلام حامد داداش
به به ماشاالله دست به قلمت هم خوبه هااا
واقعا کم نظیر بود قلمت و لذت برد از سیاق خاطره نویسیت
و اینکه متوجه شدم که خیلی خاطره دوست داشتنی برات رقم خورده
از این حیث بهت تبریک میگم و امیدوارم بازم ببینیشون و خاطره دیدارهای بعدی رو هم برامون بذاری داداش
مرسی

پاسخ:
سلام عزیز دلم، آقا مهدی گل ! 
ممنون از تعریفت، لایق نیستیم، من هم امیدوارم که دوباره ببینمشون. 
ممنون از این که وقت گذاشتی و وبلاگم رو خوندی. 
یا علی 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی