بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم الله
من دانشجوی رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (علیه السلام) هستم. این وبلاگ هم صفحه ای شخصی است برای من که بتونم یادداشت ها و خاطرات روزانه ام رو قرار بدم. از همه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ درخواست می کنم که من رو با نکته هاشون، راهنمایی کنن.
یا علی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

پوریا عطایی

دوشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۰۴ ب.ظ

بسم الله

یکشنبه بود، ساعت 14 کلاس مبانی جامعه شناسی و روانشناسی عمومی داشتیم، حدود 2 ، 3 دقیقه دیر رفته بودم کلاس، وقتی که وارد کلاس شدم، اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد، جوانی بود که در کلاس حضور داشت، ولی از همکلاسی های ما نبود، در حقیقت دانشجوی دانشگاه ما نبود.

استاد ساکت بود، منتظر بود تا دانشجویان بیشتری حاضر شوند تا درس را شروع کند. در این فاصله من که در ردیف اول کلاس نشسته بودم، به پشت سرم نگاه کردم تا چهره جوان را بهتر ببینم، ولی باز هم نشناختم. به یقین رسیدم که از دانشجوهای دانشگاه ما نیست! به چند تا از رفقایی که در کلاس بودند زیر چشمی نگاه کردم و با اشاره گفتم که او را می شناسید؟ هیچ کدام از دوستان او را نمی شناخت. یقین من بیشتر شد.....

مدتی از کلاس گذشت، تمام این مدت در این فکر بودم که او کیست؟

تا این که استاد، جناب آقای دکتر سید امامی، ایشان را معرفی کردند. نامش پوریا عطایی بود، از ایرانیان مقیم کانادا که حدود 6 ماه بود که از کانادا حرکت کرده بود و در یک مسافرت طولانی مدت، از آمریکای مرکزی و شرق و جنوب شرق آسیا گذشته بود و نهایتاً به ایران رسیده بود. استاد تأکید کردند که از دانش و تجربه های او استفاده کنیم، به همین دلیل بعد از کلاس با چند تا از رفقا دورش حلقه زدیم و شروع کردیم به صحبت.

از خودش تعریف کرد، از سفری که شروع کرده بود، از مکان هایی که دیده بود، از جو و فضایی که در غرب حاکم است. ما هم از خودمان گفتیم، با هم آشنا شدیم، گپ و گفت کوتاهی داشتیم و بعد رفتیم در محیط دانشگاه تا پوریا که حالا دیگر با او دوست شده بودیم، دانشگاه را بیشتر ببیند.

روز جالبی بود. پوریا از حدود 17 سال پیش رفته بود کانادا و با خانواده اش در تورنتو کانادا اقامت داشت و از آن موقع تا حالا به ایران برنگشته بود. به خاطر همین دید خوبی نسبت به جریانات حاکم بر غرب داشت، اطلاعات خوبی به ما داد که من شناخت بهتری نسبت به غرب پیدا کردم، مثلاً این که غرب با ایجاد توهم ترس بر مردم تسلط دارد و ....

خیلی با هم رفیق شده بودیم، به خاطر همین قول دادم اگر شد با هم برای دیدار با حضرت آقا بریم.

گذشت و رسیدیم به 11 آبان، دو روز قبل از روز دانش آموز که روز 12 آبان حضرت آقا با دانشجویان و دانش آموزان دیدار داشتند. شنبه 11 آبان شب یکی از دوستان پیام داد که کارت دیدار دارم، می تونی بری؟ من هم گفتم اگه بیشتر از 2 تا باشه، بهتره، یکی از دوستان هم می خواد بیاد.

خلاصه جور شد و به پوریا که قبلاً شماره اش رو ازش گرفته بودم زنگ زدم و با هم قرار گذاشتیم. صبح زود ساعت حدود 6:30 صبح اومد جلوی دانشگاه و بعد با هم راه افتادیم سمت خیابان فلسطین.

وقتی رسیدیم جلوی بیت، خیلی شلوغ نشده بود، چون زود رسیده بودیم. به خاطر همین وقتی که وارد حسینیه امام خمینی (رحمه الله) شدیم، رفتیم و پشت قسمت شخصیت ها نشستیم. به تدریج هم دور و اطراف ما پر شد از جمعیت، دانش آموزان و دانشجویان از سراسر کشور برای دیدار آمده بودند و حسینیه مملو از جمعیت بود. یک خاطره ای که از آن دیدار هرگز فراموش نمی کنم، موقعی بود که حضرت آقا تشریف آوردند و جمعیت به ما فشار می آورد، ولی ما برنامه ریزی کرده بودیم!

چند از تا بر و بچه های ابهر و زنجان دور و بر ما نشسته بودند، خیلی بچه های با صفا و خوبی بودند، من خیلی بهشون علاقه مند شدم، و الان با خودم می گم چرا ازشون شماره ای یا آدرس ایمیلی نگرفتم که با هم در ارتباط باشیم، چون من هر سال می رم زنجان دیدار اقوام.

بعد از این که باهاشون حال و احوال کردیم و صمیمی شدیم، بهشون به زبان ترکی گفتم: «وقتی حضرت آقا تشریف بیاورند، جمعیت رو به جلو فشار می آورند، ولی شما محکم وایسید و وقتی که گفتم یه فشار رو به عقب بیارید، تا جا کمی باز بشه و بتونیم بشینیم، و گرنه فشار اذیتمون می کنه! وقتی که حضرت آقا تشریف آوردند، جمعیت شروع کرد به فشار آوردن. من هم پای خودم رو روی میله ها گذاشتم و جلوی فشار رو گرفتم و به محمدرضا که با ما اومده بود گفتم تو هم این کار رو بکن! خلاصه تدبیر ما منجر شد به این که وقتی خواستیم بشینیم کسی تو فشار نبود و راحت تا آخر سخنرانی نشستیم و استفاده کردیم.

دیدار خوبی بود، هم من و هم پوریا خیلی استفاده کردیم از سخنان حضرت آقا. سخنرانی مهمی هم بود، چون حضرت آقا نکاتی را در آستانه مذاکرات ژنو مطرح کردند که خیلی روشنگر و مهم بود.

بعد از سخنرانی و خروج از بیت، پوریا خیلی از من تشکر کرد، البته پوریا وسیله ای بود برای این که من هم برم دیدار، و گرنه اگه نبود، من هم نمی رفتم، به خاطر همین من هم ازش تشکر کردم که باعث شد این توفیق نصیبم بشه.

بعد از این که برگشتیم، جلوی دانشگاه خبرنگاران شبکه خبر جلوی دانشگاه ما مشغول مصاحبه بودند، وقتی که ما رو دیدند، از ما خواستند که با ما هم مصاحبه کنند. من و محمدرضا مصاحبه کردیم، ولی هر چه اصرار کردیم که پوریا هم مصاحبه کنه، قبول نکرد!

از هم خداحافظی کردیم و رفت، من و محمدرضا هم رفتیم داخل دانشگاه.

شب بود که مسئول روابط عمومی هیأت میثاق با شهدای دانشگاه در مورد مستندی که بر و بچه های مستند ساز دانشگاه می خواستند بسازند، با من صحبت کرد و گفت که سوژه نیاز داریم، من هم ناگهان یاد حرف های پوریا افتادم، اون روز که برای اولین بار دیده بودمش، بعد از کلاس جامعه شناسی.....

پوریا اون روز گفت که ایران خیلی قشنگه، و خیلی جای خوبیه، از غرب زده شده بود، و می گفت که باید مستندی بسازیم و ایران رو به مردم جهان معرفی کنیم، مردم ایران رو به جهان بشناسانیم، اسلام، ایران و .... همه موضوعاتی بود که در ذهن پوریا بود.

به خاطر همین بهش زنگ زدم و ازش دعوت کردم که همون شب (یعنی سه شنبه شب 13 آبان) برای صحبت و طرح ریزی بیاد دانشگاه تا با هم صحبت کنیم، قبول کرد و قبل از اذان مغرب اومد دانشگاه و یه جلسه ای با مسئول روابط عمومی و مستند ساز هیأت گذاشتیم.

ولی پوریا گفت که من می خوام آخر این هفته به سمت تبریز برم و بعد از مرز ترکیه از کشور خارج بشم و سفرم رو ادامه بدهم و خوب این پروژه به انجام نرسید.

موقع خداحافظی بهش گفتم که شب (یعنی شب دوم محرم) ، مراسم هیأت میثاق با شهدای دانشگاه بعد از نماز مغرب و عشاء شروع می شه، و ازش دعوت کردم که شرکت کنه. اون هم گفت که بعید می دونم که بتونم، ولی سعی می کنم که حتماً بیام.

شب شد و زنگ زد و گفت که من دارم می یام، خیلی خوشحال شدم و بهش گفتم که منتظرش هستم. اومد و تا آخر های مراسم نشست، سخنرانی و مداحی رو شرکت کرد و بعد از اون، به چند تا از رفقایی که با هم آشنا شده بودیم، زنگ زدم که بیان و پوریا رو ببینند، چون می خواست از ایران خارج بشه و ممکن بود که دیگه نتونن ازش خداحافظی کنند.

چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم، و در آخر با هم خداحافظی کردیم و من پوریا رو تا دم در دانشگاه بدرقه کردم، از این که داشت از ایران می رفت ناراحت بودم، البته گفت که بعد از یکی دو سال برمی گردم ایران، چون ایران جای زندگیه، فقط باید کار هامو انجام بدم و بیام ایران.

البته بعد از آن شب، یکی دو باری دوباره همدیگر رو دیدیم، و در نهایت با هم خداحافظی کردیم.

بعد از این که رفت، چند تا ایمیل بهش زدم، که اگر در طول سفرش ایمیلش رو چک کرد، بهم جواب بده، ولی خبری نشد تا این که یک بار جوابم رو داد، حدود یک ماه پیش، رفته بود و مراسم های محرم زنجان و تبریز رو دیده بود و خیلی خوشش اومده بود.

امیدوارم باز هم همدیگرو ببینیم.

این عکس هم عکسی است که روز اول آشنایی با هم در زمین ورزش دانشگاه گرفتیم. نفر چهارم از سمت چپ، پوریا است. 

یادش به خیر!

پوریا عطایی

نظرات  (۱۲)

خاطره جالبی بود
پاسخ:
ممنون
واسه خودم هم تجربه جالبی بود!
چقددددددددددددددددددددددددددددددددددر جالب بود واقعا!!!!!
پاسخ:
بله، واقعاً جالب بود !!!
واسه خود منم خیییییییییییللللللیییی جالب بود !

فقط نمی دونم چرا هر وقت زنگ می زنم جواب نمی ده !!!

شماره شو عوض کرده و وقتی زنگ می زنم می ره رو پیغام گیر !!!

حیف شد!

بنده خدا، آدم ساده و خوبی بود !!!

چه قدجالب...
پاسخ:
بله، واقعاً جالب!!!

چه جالب بود...
اونایی که اونجا هستن زده شدن از جامعشون
حالا یه عده به ظاهر رو شنفکر غرب رو مهد تمدن واوج نبوغ سیاسی میدونن....!!!!
داستان جالبی بود مورد استفاده قرار گرفت
خسته نباشید یاعلی
پاسخ:
برای خودم هم خیلی جالب بود، حتی یک بار هم چند وقت پیش تماس گرفت و با هم صحبت کردیم، اما چند وقتیه ازش بی خبرم. 
دقیقاً، بعضی به اصطلاح روشنفکران یه طور از غرب تعریف می کنند که انگار بهشته!
ممنون از شما، سلامت باشید 
یاعلی 
سلام!
مطالبتون عالیه!
موفق باشید.یاعلی...
پاسخ:
سلام 
ممنون از شما 
سلامت باشید. 
یا علی 
اگه هم نمیگفتید میشد به یقین متوجه شد که کدوم هستن
ان شاا.. هرکجا هستن موفق باشند.
پاسخ:
ان شاء الله
ممنون از شما

۲۴ دی ۹۲ ، ۲۳:۳۲ ف. کاویانی فر
سلام جالب بود ... بیشتر از همه این نکته که غرب زده شده بوده ایشالا برگرده و بتونه با کمک مستند سازامون یه مستندجامع بسازه
پاسخ:
سلام 
ممنون 
در حقیقت می شه گفت بزرگ شده تو اون محیط بود، و محیط اون ور به عنوان محیط زندگی اش بوده. 
امشب بهش زنگ زدم، شماره موبایلش رو دارم، ولی جواب نداد، شاید الان خواب باشه!!!! 
تشکر که مطالعه کردید. 
شبتون به خیر 
۲۴ دی ۹۲ ، ۱۷:۰۴ محمدحسین خانی
همون شبی که اومده بود هیئت، تا چهارراه قدس با هم رفتیم.
صحبت‌‎های خیلی خوبی کرد که قابل گفتن در جمع نبود...

منم از طریف fb چند بار براش پیام فرستادم، ولی هنوز ج نداده
انشاالله هرجا که هست، صحیح و سالم بشه
پاسخ:
ان شاء الله 
منم منتظر جواب ایمیل هاش هستم. 
۲۴ دی ۹۲ ، ۱۶:۱۳ امیرحسین رشیدی
سلام حامد جان
یادش بخیر اون جور که خودش میگفت چقدر دیدش عوض شده بود وقتی ایرانو دوباره از نزدیک میدید.
عالی بود
پاسخ:
سلام 
آره 
خیلی جذب ایران شده بود. 
می گفت می خواد برگرده. 
سلام واقعا خسته نباشید داستان جالبی بود
داستان نویس خوبی هستید
وبلاگ خوبی هم دارید
خداقوت
پاسخ:
سلام 
ممنون از شما 
تشکر که وبلاگ بنده رو خوندید و وقت گذاشتید و نظر دادید. 

۲۳ دی ۹۲ ، ۱۸:۴۰ سمانه سادات
جالب بود.....وبلاگ خوبی دارید.
پاسخ:
ممنون 
لطف دارید. 
داستان جالبی بود...با این که حوصله ی خوندن داستان های بلند رو ندارم ولی اولش رو که خوندم جذبش شدم..ممنون
پاسخ:
خیلی ممنون از نظرتون 
واقعاً خوشحال شدم که براتون جالب بود. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی