بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم الله
من دانشجوی رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (علیه السلام) هستم. این وبلاگ هم صفحه ای شخصی است برای من که بتونم یادداشت ها و خاطرات روزانه ام رو قرار بدم. از همه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ درخواست می کنم که من رو با نکته هاشون، راهنمایی کنن.
یا علی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

غمنامه ی دوست!

سه شنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۲، ۰۱:۰۵ ق.ظ


به نام خالق دوستی 


دقیق یادم نیست که اولین باری که دیدمش کجا بود، چه طور شد که با هم آشنا شدیم، اولین حرفی که زدیم با هم در چه رابطه ای بود و ...... ای کاش یادم می یومد!!!...

فقط در همین حد رو مطمئن هستم که اولین آشنایی ما در مدرسه راهنمایی بود، سال اول راهنمایی، مدرسه نمونه دولتی علامه طباطبایی (ره) .

الان که دارم این مطلب رو می نویسم، تمام خاطرات این چند سال داره از جلوی چشم هام مثل برق می گذره، انگار همین دیروز بود که تو مدرسه با هم آشنا شدیم، انگار همین دیروز بود که دوران راهنمایی تموم شد و از هم جدا شدیم، و دوباره سال سوم دبیرستان با هم همکلاس شدیم، انگار همین دیروز بود که برای مصاحبه دانشگاه اومدیم تهران، انگار همین دیروز بود که با هم یکسال و نیم هم اتاق، هم کلاس و هم رشته بودیم، ولی امروز دیگه نیستیم! امروز، دیروز تموم شد! خیلی تلخ....

الان که دارم این مطلب رو می نویسم، دارم به آهنگ خواجه امیری گوش می کنم: «خداحافظ ای همنشین همیشه، خداحافظ ای داغ بر دل نشسته، تو تنها نمی مانی ای مانده بی مهر، تو را می سپارم به دل های خسته.....». خیلی تلخه برام، خیلی سخته که این مطلب رو تموم کنم، ولی فقط به خاطر خودش می نویسم، که می خوام هر جا هست، سالم و سلامت باشه ....

سال اول راهنمایی، من در لیست ذخیره های ورودی مدرسه راهنمایی نمونه دولتی علامه طباطبایی (ره) بودم، در نهایت هم قبول شدم و تونستم تو اون مدرسه مشغول به تحصیل بشم. همان سال بود که باهاش آشنا شدم، اسمش «محمد جواد» بود، «محمد جواد نصرتی»، که بچه ها بهش می گفتن جواد. پسری ساده و بی آلایش، که صفا و صمیمیت و رفاقت از چهره اش می بارید.

سال های راهنمایی خیلی با هم صمیمی نبودیم، خیلی هم همدیگرو نمی شناختیم، فقط در حد یه همشاگردی، یه هم مدرسه ای، یا یکم بیشتر بودیم، خیلی با هم ارتباط نداشتیم. یادمه که سال های راهنمایی تو دفتر پرورشی مدرسه، فعالیت می کردیم، بچه زرنگ و فعالی بود. آخر سال سوم بود که با مدرسه رفتیم اردو، اردوی مشهد مقدس.

از همون موقع بود که صمیمیت ما بیشتر شد، تو اردو یه حس دیگه ای بهش پیدا کردم، حسی که هیچ وقت بهش نگفتم، مگه این که این یادداشت رو بخونه ....

همیشه ازش خوشم می اومد، مثل بقیه بچه های مدرسه نبود، از همون موقع شخصیت مردونه ای داشت، مثل بقیه (و من!) شخصیت کودکانه ای نداشت، همین ویژگی اش هم بود که منو مجذوب خودش کرده بود.

سال سوم راهنمایی هم تموم شد. تو مدرسه ما مُد بود که بچه های سال سوم راهنمایی، اکثراً در یکی از دبیرستان های طراز بالای استان مشغول به تحصیل می شدند. «جواد» در دبیرستان نمونه دولتی شهید فهمیده (ره) پذیرفته شد، من هم در دبیرستان ماندگار امام صادق (ع) مشغول به تحصیل شدم. این جا جدایی من و جواد بود، که حالا کمی صمیمی تر شده بودیم، ولی نه مثل الان!

دو سال گذشت و من در آزمون جایگزینی دبیرستان نمونه دولتی شرکت کردم، و خوشبختانه قبول شدم، پرونده تحصیلی ام رو گرفتم و در اون مدرسه ثبت نام کردم. سال سوم دبیرستان آغاز جدیدی بود، در دوستی من و جواد....

سال سوم و چهارم دبیرستان با هم، همکلاس بودیم، و این در دوستی و صمیمیت ما تأثیر بسیاری داشت. جواد تو مدرسه، لیدر بچه ها بود، معمولاً بچه ها دور و برش جمع می شدند و با هم صحبت می کردند، درسش هم خوب بود، از من بهتر بود! در کل بچه خیلی خوبی بود، یه بچه حزب اللهیِ درس خونِ پخته و سرد و گرم روزگار رو چشیده. من هم خیلی دوست داشتم که باهاش صمیمی تر بشم، و همین طور هم شد.

در سال چهارم دبیرستان هم با هم همکلاس بودیم، جواد درست میز پشت سر من می نشست، داستان های جالب و خنده دار دوران دبیرستان هم در جریان بود، و این در صمیمت و علاقه من به جواد تأثیر بیشتری داشت.

بهمن سال 90 بود، سال چهارم دبیرستان، که از دانشگاه امام صادق (ع) تماس گرفتند و من و جواد رو برای مصاحبه اولیه دانشگاه دعوت کردند. من و دو تا از رفقای دیگه با هم رفتیم تهران، جواد شب قبلش رفته بود و تو دانشگاه به ما ملحق شد. مصاحبه دانشگاه تموم شد، جواد آخرین نفری بود که اون روز مصاحبه می شد، ساعت حدود 11 شب بود که از دانشگاه خارج شدیم و به سمت منزل به راه افتادیم، خیلی دیر رسیدیم، یه روز کامل مدرسه رو هم از دست داده بودیم، بگذریم، سخن در جای دیگری است....

گذشت، تا این که کنکور دادیم، نتیجه ها مشخص شد، و البته جواد رتبه بهتری از من آورده بود، ولی هر دو در دانشگاه امام صادق (ع) پذیرفته شده بودیم. جمعه 18 شهریور 91 بود که برای مصاحبه دانشکده مدیریت و نیز اردوی بصیرت دانشگاه، با هم و البته همراهی پدرم، به تهران اومدیم، چند روزی با هم بودیم، جواد هم که با من صمیمی تر از دوران راهنمایی شده بود، و البته به خاطر محیط جدید دانشگاه، خیلی با من بود، و من هم با اون و این در صمیمیت و دلبستگی ما تأثیر بیشتری داشت.

نهایتاً من و جواد هر دو در رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (ع) پذیرفته شدیم. هم اتاق هم بودیم، یک سال با تمام خوشی ها و سختی ها به پایان رسید.

آخر سال تحصیلی بود، امتحانات ترم تموم شده بود، دیگه کاری نداشتیم، بعد از این که اتاق رو تحویل سرپرستی اقامتگاه دادیم، به سمت منزل به راه افتادیم، من و جواد. تو راه بود که جواد صحبت از رفتن کرد، گفت می خواد از دانشگاه بره و در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بشه......

وقتی این حرف رو ازش شنیدم، انگار دلم هوری ریخت، کسی که این همه مدت با هم بودیم و قرار بود که چندین سال دیگه هم با هم باشیم، هم اتاق، هم کلاس و دوست و رفیق هم باشیم، می خواست بره، شما اگه بودید، دلتون نمی ریخت؟؟؟

این شد که خیلی فکرم مشغول شد، یکی از دلایلی که من رو در دانشگاه نگه داشت، جواد بود، چون می خواست بمونه، ولی من خیلی نه! (ماجراش مفصله، از حوصله تون خارجه!) به خاطر جواد بود که موندم تا محیط جدید دانشگاه رو مدتی تجربه کنم و اگر باب میلم بود، بمونم.

این ماجرا گذشت، سال تحصیلی جدید شروع شد و خبری از حوزه علمیه نبود، با خودم فکر کردم یا منصرف شده، یا اینکه پذیرفته نشده و خیالم از این بابت تا حدی راحت شده بود که جواد رفتنی نیست، تا این که بعد از مدتی این قضیه رو با بچه های اتاق مطرح کرد و گفت که تصمیم قطعی برای رفتن داره، البته اگه پذیرفته بشه.

باز دلشوره ای در دلم به پا شد، نکنه جواد بره! رفیق چندین و چند ساله، هم اتاق دوران یک ساله دانشگاه و ....، این ها جملاتی بود که از ذهنم می گذشت، هر وقت که به رفتن جواد فکر می کردم .....

باز هم خبری نشد، ترم سوم به پایان رسید، جواد نرفته بود، وقتی که صحبت کردیم، گفت که ظاهراً جور نشده و نمی خواد بره و موندگاره، خیلی خوشحال بودم، تا این که ....

از دو هفته پیش که رفت خونه، دیگه نیومد دانشگاه، یک روز، دو روز، سه روز، امروز حدود 2 هفته است که از رفتنش می گذره، ولی من هنوز ندیده امش.

یکی دو بار بهش زنگ زدم، گفت مسافرت و می یاد، ولی نیومد....

امروز یکی از بچه های اتاق گفت که وقتی بهش زنگ زدم، گفته که کار های حوزه ام جور شده و می خوام برم حوزه، اولش باور نکردم، گفتم خودش گفته جور نشده. تا این که امشب اومد دانشگاه، ولی من نبودم ....

امشب اومد دانشگاه و از بچه ها خداحافظی کرد، تا بعد از عید که بیاد و وسایلش رو جمع کنه، واقعاً می خواد بره، واقعاً این دوستی چندین و چند ساله، داره رنگ می بازه، داره کم رنگ می شه....

امشب اومد و خداحافظی کرد، ولی من اتاق نبودم که روی ماهش رو ببوسم و ازش خداحافظی کنم، نبودم بهش بگم که چه قدر از رفتنش ناراحتم ....

تا ساعت 10 شب بیرون از اتاق بودم، وقتی برگشتم امیر حسین بهم گفت جواد اومد و خدحافظی کرد، یک لحظه خشکم زد، سریع گوشی ام رو برداشتم و بهش زنگ زدم، گفتم حداقل یه خبر می کردی اومدی، گفت که کاری داشت و انجام داد و باید می رفت. گفتم چیزی که بچه ها گفتن راسته، می خوای بری؟؟؟ گفت : آره، کارام جور شده و می خوام برم.....

انگار یه پارچ آب یخ روی سرم ریخته باشن، انگار یه کابوس واقعیت پیدا کرده باشه، خیلی سخت بود. هر چی تلاش کردم نتونستم درس بخونم، اصلاً حالم خوب نبود، به امیر حسین، که حالا اونم حال و روز بهتری از من نداشت، گفتم بیا بریم یه دوری بیرون بزنیم، حال و هوامون عوض شه، شاید حالمون بهتر شه....

از اتاق راه افتادیم به سمت خیابون پشت دانشگاه، خیابان ایران زمین، به سمت پارک آخر خیابون به راه افتادیم، با هم راه می رفتیم تا این که به یه نیمکت رسیدیم و نشستم روش، نیمکتی که اولای ترم سه، با چند تا از بچه ها اومده بودیم و روش نشسته بودیم، جواد هم بود، ولی الان دیگه .....

چند دقیقه نشستیم، من و امیر حسین، هر کار کردم نتونستم خودمو کنترل کنم، بغضم ترکید، گریه ام گرفت، پا شدم رفتم روی نیمکتی که چند متری از ما فاصله داشت، نشستم و شروع کردم به گریه کردن، شاید یکی از تلخ ترین روز های عمرم بود، حداقل تو این دو سال اخیر تلخ ترین لحظه زندگی ام بود، حتی به امیر حسین، که حالا اون هم داشت گریه می کرد، نگاه نمی کردم، به هیچ چیز غیر جواد نمی تونستم فکر کنم، صورتش دائم جلوی چشمام بود، الان دو هفته است ندیدمش....

چند دقیقه ای گذشت، حالم که بهتر شد برگشتم به سمت امیرحسین، اونم حالش جا اومده بود و دیگه گریه نمی کرد، به سمت دانشگاه برگشتیم، الان هم دارم این متن رو می نویسم.....

نمی دونم از این به بعد وقتی استاد سر کلاس اسمش رو برای حضور و غیاب می خونه، چه حالی بهم دست می ده.....

دوباره دارم به آهنگ خواجه امیری گوش می کنم: «خداحافظ ای همنشین همیشه، خداحافظ ای داغ بر دل نشسته، تو تنها نمی مانی ای مانده بی مهر، تو را می سپارم به دل های خسته ....»

و قطره اشکی پایان بخش این غم نامه است.....

یا علی.

من و جواد من و جواد، راهیان نور، بهار 90

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی