بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم الله
من دانشجوی رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (علیه السلام) هستم. این وبلاگ هم صفحه ای شخصی است برای من که بتونم یادداشت ها و خاطرات روزانه ام رو قرار بدم. از همه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ درخواست می کنم که من رو با نکته هاشون، راهنمایی کنن.
یا علی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

غربت!

جمعه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۰۴ ق.ظ

بسم الله

یک ماه و چند روزی از ترک دانشگاه می گذره، اون موقع که بعد از امتحانات ترم و پایان سال تحصیلی، همه وسایلم رو جمع کردم و رفتم از دانشگاه، رفتم و رفتم و رفتم ......

دو سه روزی رفتم مسافرت. بعد از اون بود که با خانواده برگشتیم خانه، شهر و دیارمان، قم. چند روزی مشغول به فعالیت هایی بودم که لازمه اش رفت و آمد به شهر بود، صبح تا ظهر، عصر تا شب..... تو گرمای شدید تابستان. چند روزی با جو قم دوباره اخت شدم و احساس کردم که تا حالا قم رو ترک نکردم، همه مردم صمیمی، غالباً مذهبی و حزب اللهی، طلبه ها و آخوندها، حرم، مسجد ......

ماه رمضان رو که کاملاً قم بودم، الّا یکی دو سه باری که برای افطار در روستاهای اطراف قم دعوت داشتیم و می رفتیم و تا آخر شب هم بر می گشتیم.

داشتم بر می گشتم به دو سه سال پیش، قبل از این که کنکور بدم و دانشگاه قبول شم، اون موقع که سر جزئی ترین بی مبالاتی ها و اهمیت ندادن به ظواهر دینی، داغ می کردم ..... اگه تو خیابون کسی رو می دیدم داشت روزه خواری می کرد، پسری که صدای ضبط ماشینش رو تا آخر زیاد می کرد، دختری که تو خیابون و بین نامحرم ها بلند بلند می خندید، خانمی که با وضع ناجور می اومد بیرون، همه و همه وقتی جلوی چشمام می اومد، دلم می خواست کاری بکنم، یکی دو باری هم به یکی دو نفری تذکرکی دادم، کار به تأثیرش ندارم نمی تونستم بی خیال رد شم و خودمو به نفهمی بزنم.... مثل خیلی های دیگه.

حرم حضرت معصومه

حرم حضرت فاطمه معصومه (س)، صحن مسجد اعظم


تا این که ماه رمضان با تمام معنویت و صفایی که داشت تموم شد و این بیت شعر شد ذکر لب همه و تیتر همه پیامک های تبریک:

 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت                  صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

 

نماز عید رو شرکت کردم، خدا رو شکر تو مسجد محلّ جمعیت خوبی برای شرکت در نماز اومده بودند و تقریباً راضی کننده بود.

تا این که گذشت و چهارشنبه شب راه افتادم به سمت تهران، برای شرکت در دوره مکالمه عربی دانشگاه .....

ساعت حدود 9:30 دقیقه شب بود که به ترمینال رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم، یک آن انگار غم دلمو گرفت، انگار همون که بهش می گن غربت اومد سراغم.....

هر کسی دنبال کار خودش بود، از اتوبوس پیاده نشده بودم که دو سه تا راننده ریختن سرم: «آقا تاکسی، بفرما تاکسی، تاکسی دربست، کجا می ری آقا.....»، از ترمینال که زدم بیرون، یکی اومد سراغم و اولش با پرسیدن آدرس شروع کرد و آخرش گفت پول می خوام!!!

راه که می رفتم مردم طعنه و کنایه می زدن! کسی به کسی کاری نداشت، چادری و حزب اللهی تو خیابون پیدا نمی شد!!! خیلی جو غریبی بود! انگار تو یه دنیای دیگه ای بودم.....

همه اش با خودم فکر می کردم چرا؟؟؟ چرا زندگی این شکلی شده؟ چرا گرایش های دینی و مذهبی فراموش شده؟ چرا ....

جواب های زیادی هم وجود داره، راه حل های زیادی هم وجود داره، امّا مسلّماً خیلی طول می کشه تا این «غربت» دیگه احساس نشه.....

و این هم شعری که بیانگر این حس من بود:


با غربت مهمان کش تهران چه بگویم؟

از بُغضِ فراموشیِ «همت» به «مدرّس»               از «باکری» خسته به «چمران» چه بگویم

        با دخترکِ فالفروشِ لبِ مترو                      یا بیوه زنِ بچه به دندان چه بگویم؟

زن با غمِ شش عائله با من چه بگوید؟                   من با شکمِ گشنه به ایمان چه بگویم؟
با او که گل آورده دم شیشه ی ماشین                   با لذت این شرشر باران چه بگویم؟
دامانِ رها، موی پریشان، منِ شاعر                     با خشمِ دو مامورِ مسلمان چه بگویم؟
تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا                   ماندم که به یک چاک گریبان چه بگویم؟!

مهدی فرجی

تهران

بزرگراه چمران، ابتدای ولنجک، بعد از طوفان معروف!


اللهم عجل لولیک الفرج

 

یا علی 


خودم

نظرات  (۲)

چه شعر زیبایی...واقعا عمیق بود
پاسخ:
ممنون از شما. 
از کرامات دوستان بود. 
این متنتونم خوندم اول باس بگم خوشبحالتون که اهل قمید وواقعا قدر بدونید من یکی از ارزوهام این بوده همیشه ..چون اینقدر از ادمای اینجا که همه چیشون هوسه کسی کاری به ایمونه دیگری نداره خسته شدم فکر میکنم تنها جایی که بتونه ادمایی مثل منو به ارامش برسونه قم باشه ..من تا قبل اینکه تو یکسری از دوره های اموزشی که از طرف دانشگاه برامون گذاشتن شرکت کنم همش ازین دغدغه های فکری شمارو داشتم و فکر میکردم فقط فقط دغدغه های خودمه  کسی به این چیزا اهمیت نمیده چون به هرکسی این مشغلات فکریمو میگفتم تمسخر میشدم اما واقعا درد اوره یوقتایی با مرور کردنه  این دغدغه ها اینقدر حرص میزدم که گریم میگرفت ساعتها بغض میکردم. یوقتی دیگه بریدم گفتم تذکر لسانی فایده نداره امر بمعروف پوچه اینا خودشونو بخواب زدن و من دیگه براشون غمی نمیخورم.تا اینکه تو این دوره ها وقتی با بچه های دیگه اشنا شدم دیدم دغدغه من نیست خیلیارو مثل خودم پیداکردم و حالا راه حلایی که اونجا پیشنهاد میشد تو مباحثات خیلی برام جلبه توجه میکرد..بنظرم همه ی این افراد از سر غفلت ب تفکرات غربی روی اوردن واگه توجه کنید دلیل هاشون و توجیه هاشون برای اشتباهاتشون سوفیستاییه اونها غرق مغلطه شدن.ببنید اقای ونک بنظرم اگه میخواید با این تعصباتتون کنار بیاییدبنظرم تعصبات کاملا بجایی باس مطالعتون بره بالا من خودمم همین تصمیم رو گرفتم تا درباره بفرض حجاب مستندات جمع نکنیم و خودم رو نتونم جامعا و کاملا توجیه کنم مطمئنا مخاطبم رو هم نمیتونم .ان شاالله موفق باشید.
خیلی حرف زدم شرمنده!!!یاعلی
پاسخ:
ممنون، استفاده کردم. 
البته این مطلب و متنی که نوشتم، فقط یه دلنوشته بود که بر آمده از غم دل و دغدغه ذهن بود. 
در حقیقت فرمایش شما درسته، یه زمانی هم من خیلی متعصبانه و با ذهن بسته به این قضیه نگاه می کردم، ولی بعد ها تا امروز خیلی مسائل برام حل شده است و حتی خیلی راه حل ها تو ذهنم هست، راه هایی که اگه بهش عمل بشه، شاید بتونم یه کاری برای یه عده ای بکنم، کوچیک یا بزرگش اهمیت نداره، مهم اینه که مخلصانه باشه. ان شاء الله. 
از راه حل ها و مطالب شما هم استفاده می کنم و قطعاً کمک کننده خواهد بود. 
با تشکر که به وبلاگم سر زدید. 
یا علی 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی