بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم الله
من دانشجوی رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (علیه السلام) هستم. این وبلاگ هم صفحه ای شخصی است برای من که بتونم یادداشت ها و خاطرات روزانه ام رو قرار بدم. از همه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ درخواست می کنم که من رو با نکته هاشون، راهنمایی کنن.
یا علی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

یا شمس الشموس

دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۳، ۰۹:۱۸ ب.ظ

بسم الله

آخرین باری که تونسته بودم برم مشهد، حدود یک سال و نیم پیش، یعنی اواخر اسفند ماه سال 91 بود که با چند تا از دوستان دانشگاه رفته بودیم مشهد، بعد از اون توفیق نداشتم مشرف بشم، واقعاً سلب توفیق بود، نمی گم کار داشتم، وقت نداشتم، پول نداشتم، نه! فقط و فقط و فقط بی توفیقی......

خیلی وقت بود که دلم هوایی شده بود که برم مشهد، حتی یه بار با بچه های اتاق قرار گذاشتیم و بلیط قطار هم خریدیم! من که کارم مشخص نبود، جواب قطعی نداده بودم، ولی همه تلاشمو کردم و کار هامو به اصطلاح راست و ریس کردم و گفتم می یام، اما همه بچه های با هم گفتن نمی یان!!! این دفعه، دفعه آخری بود که توفیق ازم سلب شد، اما چند وقت بعد .....

دوشنبه، 5 خرداد امسال، یعنی روز قبل از مبعث پیامبر مکرم اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلّم) سر میز ناهار تو دانشگاه، به یکی از بچه های مشهدی گفتم: «فلانی، دو سال گذشت، تو هنوز منو یه مشهد نبردی!» همون جا دست کرد تو جیبش و گفت: «بیا، این بلیط قطار مال امشبه، با محمد حکیمی برو. (محمد حکیمی، از دوستان عزیز بنده است که در سال تحصیلی 92 - 93 وارد دانشگاه شد و در رشته علوم سیاسی مشغول به تحصیل است، پسر فوق العاده فعال و مؤدب و کاری که الان هم با هم تو تیم تبلیغات هیأت میثاق فعالیت می کنیم).


من و محمد حکیمی

من و محمد، در قطار، مسیر تهران - مشهد 


اول یکم جا خوردم، راستشو بخواهید، حتی یکم بدنم لرزید و دلم خالی شد، بلیط رو ازش گرفتم و گفتم: «ممنون، ولی معلوم نیست ها! شاید نتونم برم، فکر نمی کردم این جوری برخورد کنی» ولی اون بنده خدا گفت: «امام رضا طلبیده و هر چیزی که مانع بشه که نری، مطمئن باش از طرف شیطانه!».

بهش گفتم: «پس خودت چی؟ مگه نمی خواستی بری مشهد؟؟؟» گفت: «من برای فردا شب یه بلیط دیگه دارم، با اون می رم، تو با این بلیط برو».

خلاصه تشکر کردم و بلیط رو تا کردم و گذاشتم تو جیبم، بعد از ظهر کلاس داشتیم، سر کلاس یکم با خودم فکر کردم، کار و درس و غیره نمی ذاشت، خیلی سرم شلوغ بود، ولی واقعاً هم حیفم می اومد که نرم، واقعاً هوس حرم آقا رو کرده بودم، چهارشنبه باید تهران می بودم و جمعه هم یه اردو داشتیم، هر جور بالا پایین می کردم جور نمی شد. آخرش هم بلیط رو به همکلاسی ام دادم و بهش گفتم شرمنده، نمی تونم برم. اون بنده خدا هم گفت باشه، هر جور صلاح می دونی.

بعد از کلاس های عصر روز دوشنبه، رفتم اتاق محمد، (محمد حکیمی). یکم باهاش صحبت کردم، باز دلم هوایی شد، داشت وسایلش رو جمع می کرد که بره مشهد، ازش پرسیدم : «محمد! می شه یه بلیط دیگه گرفت، که منم با شما دو تا بیام؟ که لازم نباشه فلانی بمونه واسه فردا؟؟؟» گفت: «احتمالاً بشه، زنگ بزن باهاش هماهنگ کن!»

منم زنگ زدم و بهش گفتم، ولی گفت که نمی شه، چون شب مبعثه، شلوغ می شه و جای خالی پیدا نمی شه، منم به خاطر این که گفتی نمی ری، برنامه هامو ثابت کردم که فردا برم، شرمنده دیگه نمی تونم بلیط رو بهت بدم. گفتم: «نه، منم نمی خواستم که تو نری، می خواستم ببینم اگه می شه سه تایی با هم بریم، مثل این که قسمت نیست، یا علی، خداحافظ» این رو گفتم و گوشی رو قطع کردم، با کوله باری از حسرت.

چند دقیقه بعد، که در این فاصله داشتم غصه می خوردم، زنگ زد و گفت: «من برنامه هامو جابجا کردم، پاشو برو مشهد!!!» گفتم: «نه، نمی خوام تو به خاطر من نری، واسه چی این کارو کردی؟؟؟» ولی گفتش که دیگه کار از کار گذشته و باید برم.

ساعت حدود 8:30 بعد از ظهر بود، هنوز اذان مغرب نشده بود، حرکت قطار ساعت 11:20 شب بود و ما باید ساعت 10 از دانشگاه راه می افتادیم، یعنی یک ساعت و نیم فرصت داشتم تا وسایلمو جمع کنم، نماز بخونم، شام بخورم و راه بیفتیم. با عجله راه افتادم و کارهامو انجام دادم.

یادم نمی ره، در اتاقو باز کردم و به بچه ها گفتم: «سلام، من دارم می رم مشهد!»

خلاصه وسایل رو جمع کردم، نماز خوندم، شام خوردم و با محمد حکیمی راه افتادم به سمت ایستگاه راه آهن تهران.

داشتیم روی پل عابر پیاده می رفتیم که سوار اتوبوس بی.آر.تی بشیم، بالای پل بودیم که دیدم اتوبوس اومد، با صدای بلند به محمد گفتم: «محمد! بدو الان اتوبوس می ره» و شروع کردم به دویدن، با این تصور که محمد داره پشت سر من میاد. رسیدم به اتوبوس، دیدم مردم صف ایستاده اند و درست نبود که سوار اتوبوس بشم، رفتم آخر صف وایسادم، ولی یک آن دیدم محمد پشت سرم نیست، هی نگاه کردم، فکر کردم که وقتی من دویدم، امید به رسیدن نداشت و با من نیومده، به خاطر همین سوار نشدم، ولی دیدم که محمد نیست، غافل از این که سوار شده بود و فکر کرده بود که من هم سوار شده ام!!! خلاصه بهش زنگ زدم و گفتم که ایستگاه بعد پیاده بشه و منتظر بمونه که من سوار شم تا با هم بریم. وقتی سوار شدم، به یکی از بچه های دانشگاه زنگ زد و هماهنگ کرد که بلیط برگشت برام بخره، برای چهارشنبه ساعت 30 دقیقه بامداد!

خلاصه رفتیم و رسیدیم و سوار شدیم و قطار به راه افتاد. بعد از این که قطار راه افتاد و وسایل رو سر جاشون قرار دادیم، محمد خوابید، ولی من خوابم نمی برد، به خاطر همین راه افتادم و به اصطلاح بزرگتر هامون، قطار رو متر کردم!!! تا این که منم کم کم خوابم گرفت و خوابیدم. بقیه مسیر هم به خوبی گذشت، تا این که حدود ساعت 11:30 صبح به مشهد رسیدیم، و من کمتر از 13 ساعت فرصت داشتم!

شب وقتی که می خواستم راه بیفتم به سمت قطار، زنگ زدم و با خانواده هماهنگ کردم و گفتم که با یکی از آشنا ها که مدیر یکی از هتل های مشهد بود، تماس بگیرن و برام یه اتاق هماهنگ کنن، وقتی رسیدم مشهد، زنگ زدم که ببینم چی شد؟؟؟ ولی پدرم تماس نگرفته بود، قرار شد که همون موقع تماس بگیره، من و محمد هم سوار تاکسی شدیم و به سمت هتل به راه افتادیم. وقتی رسیدیم جلوی هتل، پدرم تماس گرفت و گفت که مسئول هتل جواب نمی ده، گفتم که خوب با هتل تماس بگیرید، من الان جلوی هتل هستم.

وارد هتل شدیم، مسئول پذیرش هتل داشت با تلفن صحبت می کرد، پسر جوانی بود با محاسن پر پشت و موهای بلند. وقتی تلفنش تموم شد، تلفن دیگه ای که کنارش بود، شروع به زنگ کردن کرد، اون بنده خدا که تازه می خواست بگه : بفرمایید، با این جمله من روبرو شد: سلام، خسته نباشید، لطفاً تلفن رو بردارید، با شما کار دارند!!!، البته کاملاً حدسی بود، یعنی مطمئن نبودم که پدرم باشه، ولی خودش بود!

مسئول پذیرش چند لحظه ای با پدرم صحبت کرد و گفت: بله چشم، اینجا هستن، یه اتاق بهشون می دم! بعد اومد و کلی استقبال کرد و یه اتاق بهم داد، اون موقع بود که محمد رفت خونه که سری بزنه و بعد از ظهر بیاد هتل.

وارد اتاق شدم و وسایلم رو چیدم، البته وسایلی هم نبود، یه کیف بود و یه نایلون بزرگ. اول رفتم یه دوش گرفتم و غسل زیارت کردم، می خواستم برای نماز ظهر برم حرم. حرم هم خیلی شلوغ بود، وقتی هم نداشتم که برم و مثلاً قبل از اذان صبح بیام که خلوت باشه، ساعت 30 دقیقه بامداد بلیط برگشت گرفته بودم! به خاطر همین بعد از نماز رفتم زیارت! با این که به خاطر تعطیلی خیلی شلوغ بود، راحت زیارت کردم و ضریح رو تو بغلم گرفتم، خیلی حس خوبی بود.....

برگشتم هتل برای ناهار، ناهار رو که خوردم، رفتم اتاق که استراحت کنم، واقعاً خسته بودم، خستگی راه و شلوغی حرم داشت منو از پا می انداخت. چند دقیقه ای تلویزیون دیدم و بعد خوابیدم تا حدود 4 و 5 عصر. کارهای اون هفته تبیلغات هیأت گره خورده بود و وقتی بیدار شدم نیم ساعتی مشغول رتق و فتق امور بودم! تا این که آماده شدم تا دوباره برم حرم، قبل از نماز مغرب و عشاء بود. این بار هم زیارت خوبی بود.....

تو حرم با محمد قرار گذاشتم، وقتی اومد با هم برگشتیم هتل، غذا خوردیم، یکم استراحت کردیم و دوباره برگشتیم حرم. محمد جایی کار داشت و باید ساعت 11 شب می رفت، منم چون نمی خواستم وقتم بین هتل و حرم و راه آهن تلف بشه، وسایلم رو جمع کردم و اتاق رو تحویل دادم و با هم رفتیم راه آهن و وسایلم رو تو قسمت امانات گذاشتیم که قبل از حرکت قطار وسایل رو بگیرم.


من و محمد

من و محمد، حرم رضوی، مدرسه پریزاد 


رفتیم به سمت حرم، دور و بر حرم یه چیزی خوردیم، فکر کنم بستنی و بعد محمد خداحافظی کرد و رفت. من هم دوباره رفتم حرم، دقیقه های آخر بود و نمی خواستم وقتم تو جایی غیر حرم بگذره، فرصت اندک بود!

همه این خاطره رو نوشتم تا به این قسمتش برسم:

دفعه آخر که برای وداع رفته بودم حرم، باز توفیق بود و راحت زیارت کردم، در حین زیارت وقتی روبروی ضریح ایستاده بودم تا یکم خلوت بشه و بتونم برم سمتش، با اون حال معنوی ای که فضای ضریح داره، یهو شنیدم یه بچه کوچیک که اصلاً ندیدمش و نفهمیدم که صدا از کجا می اومد، به پسر دیگه ای که ظاهراً کنارش بود، با صدای بلند به طوری که من می شنیدم گفت: «این امامه، امامه، امامه، امامه! » داشت آتیشم می زد، بغضم ترکید، ادامه داد: «می فهمی؟ امامه!»....... .

با خودم گفتم: فلانی، تو با این همه دبدبه و کبکبه و ادعای امام صادقی بودن، هنوز نفهمیدی امام یعنی چی؟ ولی این بچه با این کوچیکی که هنوز هم بالغ نشده، یه جوری می گه امام، که انگار داره این جا حاضر می بیندش و تو حتی قدر این بچه هم نیستی!!!

خلاصه کنم، خیلی طولانی شد، بعد از زیارت و با اکراه تمام وداع کردم و به سمت راه آهن به راه افتادم، در حالی که نوعی از سکینه و آرامش قلب که قطعاً نگاه امام بود رو حس می کردم. خدا کنه لایقش بوده و باشم.

سر وقت رسیدم راه آهن، سر وقت وسایلم رو تحویل گرفتم، سر وقت سوار شدم و چهارشنبه ظهر سر وقت رسیدم تهران. خدا رو شکر به همه برنامه هام رسیدم و یه برنامه هم داشتم که پنج شنبه باید می رفتم و به اردوی جمعه هم رسیدم.

شاید بتونم به جرأت بگم، پر برکت ترین هفته عمرم رو گذروندم!

ان شاء الله زیارت به زودی زود، نصیب همه از جمله شما هم بشه.


ریل قطار مشهد - تهران

 منظره پشت قطار، مسیر مشهد - تهران 


یا علی

 

نظرات  (۶)

سفر مشهدتون واقعا عالی بودا!!!!
ایشالا دوباره قسمت شه!!!
پاسخ:
ممنون

آره، واقعاً سفر خاطره انگیزی بود.
ان شاء الله به کرّات و مرّات قسمت شما و خانواده هم بشه.

التماس دعا

 یا علی

سلام الان مطلبت و خوندم

باحال بود از اون حالا که فقط خود آقا میدونه و زائرش.

تازه از مشهد اومدم ولی دوباره هوایی شدم.

من یه سال سه بار رفتم مشهد ولی باز اگه میگفتن باید بشینی تو جاپایی اوتوبوس تا بتونی بری باز نه نمیگفتم.

انشالله هر سال این توفیق و داشته باشی خودت و دوستت.

پاسخ:
ممنون.

آره، بعداً یه بار هم شهریور ماه توفیق شد رفتیم مشهد.

خیلی خوب بود، البته نمی شه که آدم بره پابوسی آقاش و بهش نچسبه و خوب نباشه.

ولی الان که حدود 2 ماه گذشته، باز هم هوایی شدم !!!

خیلی هوایی ام !

دلم آقامو می خواد.

یا علی
۱۲ مهر ۹۳ ، ۲۳:۵۷ آی تی بلاگر
بارالها
مقدر فرما آنچه ذبح می شود نفسانیت من باشد
به پای ربانیت تو
عید بر شما و خانواده محترمتان مبارک
پاسخ:
ان شاء الله که دیو نفس در این روز سر بریده شود و روح انسانیت و معنویت آزاد گردد. 
عید شما هم مبارک. 
یا علی 
داستان جالبی بود......
چه سعادتی امام رضا (ع)خیلی هواتونو داشته که 2دفعه قسمتتون شده!!
ان شالله اربعین امسال همگی کربلا قسمتون بشه!

پاسخ:
خوشحالم که خوشتون اومد! 
واقعاً امسال سال پر برکتی بود برام. از آقا هم توفیق کربلا خواستم، اگه اربعین بشه، که نور علی نوره. 
تا خدا چی بخواد. 
ان شاء الله قسمت همه از جمله شما هم بشه. 
یا علی 
التماس دعا 
salam..che dastani shoda vali khodaiesh saadat dashtan kam chizi nist 

ziarateton ghabol bashe.

vali che ghiafe haye depreso bi hali beham zade bodid.
 
پاسخ:
سلام 
بله، درست فرمودید. 
داستان بلند ولی جالبی بود، البته مال خیلی وقت پیشه، بعد از اون تو شهریور ماه یه باره دیگه قسمت شد و رفتم پابوس آقا. 
قیافه ها گرفته نیست، چرا گرفته؟ مگه می شه کسی بره پابوس آقا و گرفته باشه؟ 
عکس بهتری پیدا نکردم، کیفیت پایین بود و تار شده بود. 
داداش
واقعا عالی بود...
خیلی خوش گذشت
حاضرم دوباره ببرمت مشهدا...
راستی
فقط
همه چی رو مفصل گفتی الا یه چیز...

پاسخ:
محمد جان!!! 

داشتیم اخوی؟ 
این همه برات مطلب نوشتم، گفتم بچه خوبی بود، ما رو برد حرم، تو دیگه چرا؟ 

ای بابا! 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی