بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم رب المهدی

وبلاگ شخصی حامد ونک

بسم الله
من دانشجوی رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق (علیه السلام) هستم. این وبلاگ هم صفحه ای شخصی است برای من که بتونم یادداشت ها و خاطرات روزانه ام رو قرار بدم. از همه دوستان و بازدید کنندگان این وبلاگ درخواست می کنم که من رو با نکته هاشون، راهنمایی کنن.
یا علی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

دیداری از جنس نور

يكشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۱۵ ب.ظ

 

بسم الله

بعد از چهارشنبه سوری سال 88 بود که وقتی دیدم کسی نیست فرماندهی دسته عملیاتی گردان عاشورا رو قبول کنه، به جانشین پایگاه بسیج مسجد محل مون، مسجد علی ابن ابیطالب (علیه السلام) گفتم که اگه واقعاً کسی نیست، من حاضرم قبول کنم. از اون جا بود که مثلاً شدم «فرمانده»!

از اول سال هشتاد و نه برنامه ها و فراخوان ها و مأموریت های مختلفی رو تجربه کردم، کنار چند تا از بچه ها و رفقای محله. تجربه خوبی بود، هم به کار نظامی علاقه داشتم و هم به صمیمی شدن با بچه ها. حدود پنج شش ماه بعد، حوالی شهریور ماه، زمزمه هایی شنیدیم که حضرت آقا قراره بیان قم!

شور و شعف کل شهرو گرفته بود و شهر یه شکل دیگه ای گرفته بود، از بنر های پیشوازی که چند روز قبل زده شده بود، فراخوان ها و آماده باش هایی که داشتیم، آماده کردن مسیر استقبال، تزئین و آماده سازی صحن حرم برای سخنرانی و غیره. ما هم به خاطر مأموریت گردان مون، حکم مأموریت گرفتیم، مأموریت چندانی که نبود، فقط باید پشت داربست هایی که وسط خیابون 19 دی (باجک) قم نصب شده بود، رو به مردم می ایستادیم و جلوی جمعیت رو می گرفتیم که سمت ماشین هجوم نبرن! (در گوشی بین خودمون میگم، گوشت دم تیغ بودیم!!! چون عزیزان نیروی انتظامی اعم از سرباز و کادر، داخل حفاظ بودن و فشار جمعیت به ما وارد میشد!)

حال و هوای قم قبل از سفر آقا

میدان آستانه قم، قبل از ورود مقام معظم رهبری


خلاصه حدود 15، 16 نفر از 22 نفر بچه های دسته رو خبر کردم که بیان، شب قبل از استقبال آماده باش بودیم و گشت داخل محله و... . صبح هم اعزام شدیم به مسیر و تو موقعیتی که برامون تعریف کرده بودن مستقر شدیم.

استقبال از آقا در قم

خیابان 19 دی (باجک)، قبل از ورود رهبر انقلاب


خیلی طولانیش نمی کنم، آقا با کاروان همراه تو ماشین های خودشون اومدن و از مسیر در نظر گرفته شده گذشتن، اما به حدی فشار جمعیت زیاد بود که همه داربست ها و بلوک سیمانی هایی که وسط خیابون گذاشته بودن تا جلوی هجوم جمعیت گرفته بشه، هیچ اثری نکرد و همه شون از جا کنده شد و خیلی از بلوک سیمانی ها هم روی پای مردم افتاد!!!

من اولش خیلی استقامت کردم که جلوی جمعیتو بگیرم، ولی نشد! خودم هم افتادم تو سیل جمعیت و رفتم جلو. وقتی دیدم وضعیت اینطوریه، تصمیم گرفتم حداقل برم آقا رو که داخل ماشین بود ببینم! اما هر کاری کردم نشد! این قدر جمعیت فشار میاورد که اختیار حرکت نداشتیم! وقتی دیدم هیچ راهی نداره و ممکنه خودم آسیب ببینم، منصرف شدم!

استقبال از آقا در سفر قم

شور و هیجان جمعیت بعد از ورود حضرت آقا و هجوم به سمت خودرو حامل ایشان


غروب اون روز همه اش با خودم فکر می کردم که ای دل غافل! حامد ببین چی کار کردی، چه گناهی کردی که حتی نتونستی آقا رو یه لحظه هم شده از نزدیک ببینی! خلاصه دلم خیلی گرفته بود، همه اش تو گذشته ام بودم، بلکه بتونم علت رو پیدا کنم......

چند روزی گذشت، حتی یه بار صبح جمعه، فکر کنم قبل از اذان صبح با یکی دو تا از رفقا پیاده رفتیم تا کوه خضر، به حساب اینکه آقا صبح های جمعه کوه میرن، کوه خضر قم هم که چند شهید گمنام داره، پس اگه قرار باشه آقا اون روز کوه بره، قطعاً کوه خضر میره! اما اون روز آقا هیچ جا نرفت .....

دیگه واقعاً داشتم کلافه می شدم، آخه بی توفیقی اینقدر؟؟؟

*********

تا اینکه سحرگاه روز شنبه، 1 آبان 89، یکی از بستگان خبر داد که آقا امروز صبح میره گلزار شهدای علی ابن جعفر برای زیارت مزار شهدا!!!

وقتی فهمیدیم، هیچ کدوم تو حال خودمون نبودیم! خیلی زود نماز صبح رو خوندیم و راه افتادیم به سمت گلزار شهدا، خیابون ها هم خلوت بود و خیلی زود رسیدیم اونجا. وقتی رسیدیم، دیدیم جلوی گلزار شلوغه، همه وسایل جیب ها و کیف پول و...، خلاصه هر چی داشتیم و نداشتیم گذاشتیم توی ماشین و حتی بابام دزدگیر ماشین رو هم انداخت داخل ماشین و فقط سوئیچ رو برداشت (!!!) و همه به سمت دیوار های گلزار دویدیم!

از چند نفر سراغ گرفتیم، گفتن هنوز آقا نیومده، ولی از محافظ هایی که داخل گلزار بودن، معلوم بود که خبر صحت داره! چند دقیقه ای گذشت، تا اینکه دیدیم چند تا ماشین پشت سر هم رفتن داخل گلزار و در های گلزار رو بستن! من که کنجکاو شده بودم ببینم چه خبره، رفتم از یه طرف دیگه داخل رو نگاه کردم! دیدم بله! آقا اومد!!! داشت مستقیم میومد به سمت اون دیواری که من در طرف دیگه اش داشتم داخل رو نگاه می کردم!

آقا اومدن کنار دیوار و با قدم های آرام و با طمأنینه و وقار خاصی کنار دیوار حرکت کردن به سمت انتهای گلزار که از اون سمت برن به سمت امامزاده علی ابن جعفر (ع). من همینطور هم قدم با آقا جلو می رفتم و اشک می ریختم، نورانیت چهره آقا رو از نزدیک دیدم، چیزی که بچه ها بعد از استقبال خیلی از اون تعریف می کردن و من حسرت ندیدنش رو می خوردم.....

حضرت آقا در گلزار شهدای قم

حضرت آقا در حال عبور از میان مزار شهدا


بعد از اینکه حضرت آقا به انتهای ضلع غربی گلزار رسیدن، به سمت امامزاده رفتن تا زیارت کنن. حالا که دیدم ایستادنم اینجا فایده ای نداره، برگشتم به طرف در ورودی اصلی گلزار، جایی که خونواده ام اونجا ایستاده بودن و من خودم سرخود اومده بودم کنار دیوار! اما وقتی رفتم دیدم کسی اونجا نیست! هیچ کس! اونجا بود که فهمیدم چی از دست دادم!

قضیه از این قرار بود که چند تا از خانواده های شهدا اومده بودن اونجا، و وقتی دیدن آقا وارد شدن، به محافظ ها اصرار کردن که اجازه بدن اونا برن داخل و موقع خروج در حد چند لحظه هم که شده، آقا رو ببینن، و خونواده من هم که اونجا بودن، همراه بقیه وارد شدن، ولی من......!!!

دوباره داشت اون حس گناه بهم دست میداد!!! آخه چرا؟؟؟

تا اینکه دیدم چند نفر، شاید کمتر از پنج نفر شدیم و رفتیم سمت در ورودی و با خواهش و التماس درخواست کردیم که بذارن ما هم بریم داخل و کنار بقیه بایستیم. با کلی خواهش و التماس بالاخره محافظ دم در قبول کرد و بعد از تفتیش بدنی، وارد شدیم! وقتی به جمعیت رسیدم، پدرم و برادرانم رو پیدا کردم و با هم یه جا ایستادیم و صبر کردیم تا آقا بیاد!

همه یه شور و هیجان وصف نشدنی ای داشتن! خیلی حس غریب و قشنگی بود.....

چند دقیقه ای گذشت تا اینکه حضرت آقا تشریف آوردن و از فاصله ای نزدیک با ما روبرو شدن، شاید فاصله ای کمتر از یک متر!!! نورانیت در چهره شون موج میزد، وصف نشدنی و عجیب! عظمت و اقتدار از سراسر وجودشون می بارید! الحق فهمیدم که چرا بهشون میگن علی زمانه!

آقا اومدن و چند دقیقه ای صبر کردن، کمی با مردمی که ایستاده بودن صحبت کردن، حتی دست بر سر برادر های کوچیکم کشیدن، شوق وصف نشدنی ای وجود همه رو گرفته بود!

حضرت آقا در گلزار شهدای قم

مقام معظم رهبری در میانه جمعیت، قبل از ترک گلزار شهدای قم


دیگه نفهمیدم آقا کی سوار ماشین شدن، کی خارج شدن، کی برگشتیم و سوار ماشین شدیم، کی رسیدیم خونه، کی آماده شدم و رفتم مدرسه و کی........

اون روز هیچ چیز نمی فهمیدم! واقعاً یه حسی شبیه مستی و منگی داشتم، اون جذبه و گیرایی چهره آقا منو مجذوب خودش کرده بود! بچه های کلاس هی می پرسیدن: «حامد! چیشده؟ چرا امروزی اینطوری شدی؟»ولی من به هیچ کدوم جواب نمی دادم! تا اینکه آخر تونستم حرف بزنم و به یکی از بچه ها ماجرا رو گفتم، اونم خیلی تعجب کرد و به حالم غبطه خورد و حسرت خورد که چرا اونجا نبود، با وجود اینکه خونه شون نزدیک گلزار بود......

خلاصه یکی از بهترین روز های عمرم و یکی از بهترین خاطره های زندگیم در این سفر پر خیر و برکت آقا کلید خورد!

*********

چند روزی گذشت، تا اینکه کارت دیدار با بسیجیان به دستم رسید، باز هم شوق داشتم که برم و دوباره آقا رو از نزدیک ببینم، شب قبلش باز گشت عملیاتی داشتیم، با بچه ها قرار گذاشتیم که با هم بریم. اما صبح من خواب موندم و بچه ها رفتن! به خاطر همین نتونستم به موقع برسم و عقب شبستان امام خمینی (ره) موندم و نتونستم آقا رو از نزدیک ببینم، هر چند، هر چه قدر هم که نزدیک می شدم، به خوبی اون روز صبح نبود!

دیدار آقا با بسیجیان استان قم

دیدار با بسیجیان استان قم، سال 89، حرم حضرت فاطمه معصومه (س)، شبستان امام خمینی (ره)


تو این دیدار بود که نامه ای به آقا نوشتم و موقع ورود به حرم، تو کیسه نامه ها انداختم تا بلکه آقا خودشون بخونن!

شب تولدم بود، که جواب نامه ای که نوشته بودم بهم رسید و همراه اون یه انگشتر عقیق خیلی خوب و زیبا بود، یه کادوی تولد معرکه!!!

الان که دارم این جملات رو می نویسم و به اون روز ها فکر می کنم، هاله ای از تصاویر تو ذهنم نقش بسته که بیشتر به خیال می مونه تا واقعیت! هنوز هم باورش برام سخته و مرورش شگفت انگیز و مسرت بخش!

یا علی

نظرات  (۱)

۳۰ تیر ۹۴ ، ۰۵:۱۳ محمد حسین مرادی
شما جزو گارد حفاظت نبودید؟؟
پاسخ:
جزو گارد بودیم، ولی نه تو گلزار!

موقع ورود آقا به قم و استقبال حلقه آخر بودیم!

تقریباً گوشت دم توپ میشه گفت!

کاری که اکثر بسیجی ها می کنن!!!


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی